+ - x
 » از همین شاعر
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 زهی چشم مرا حاصل شده آیین خون ریزی
 بازآمد آستین فشانان
 چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 خانه دل باز کبوتر گرفت

 » بیشتر بخوانید...
 ای جوانان عجم
 دست الفت
 چه باشد زندگانی را بهایی
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 بازسازی
 چکامه یی برای آمو
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 نتوان دل شاد را به غم فرسودن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش
مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست
گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش
تن دنبلیست بر کتف جان برآمده
چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش
ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی
بر عشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش
گز می کنند جامه عمرت به روز و شب
هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش
بیچاره آدمی که زبونست عشق را
زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش
خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود
کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *