+ - x
 » از همین شاعر
 کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
 عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 از این تنگین قفص جانا پریدی
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید

 » بیشتر بخوانید...
 چه گویم رقص تو چون است و چون نیست
 نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
 ز دل نقش جمالت در نشی یار
 دالان عجیب
 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 خروشان ترا تا می برد آب
 دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
 اگر به گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش
برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش
مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست
گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش
تن دنبلیست بر کتف جان برآمده
چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش
ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی
بر عشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش
گز می کنند جامه عمرت به روز و شب
هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش
بیچاره آدمی که زبونست عشق را
زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش
خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود
کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *