+ - x
 » از همین شاعر
 از دور بدیده شمس دین را
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
 خبر واده کز این دنیای فانی
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 دوست همان به که بلاکش بود
 آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم

 » بیشتر بخوانید...
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 گل بر رخت گشود نقاب کشیده را
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
 دكمه دكمه می شرمم چاك سینه هایت را
 ندانم نکته های علم و فن را
 شبانه
 دعوت
 همچو نی می نالم از سودای دل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش
گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را
شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش
دولت نو شد پدید دام جهان را درید
مرغ ظریف از قفص شکر که وارست دوش
آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافت
نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش
آنک دل جبرئیل از کف او خسته بود
مرغ پراشکسته ای سینه او خست دوش
عقل کمالی که او گردن شیران شکست
عاشق بی دست و پا گردن او بست دوش
از شرر آفتاب شیشه گردون نکفت
سایه بی سایه ای دید دراشکست دوش
ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود
بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش
آنک در او عقل و وهم می نرسد از قصور
گشت عیان تا که عشق کوفت بر او دست دوش
هر چه بود آن خیال گردد روزی وصال
چند خیال عدم آمد در هست دوش
خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنست
شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *