+ - x
 » از همین شاعر
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 به گوشه ای بروم گوش آن قدح گیرم
 ماها چو به چرخ دل برآیی
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 کرانی ندارد بیابان ما
 من از این خانه به در می نروم
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 روز باران است و ما جو می کنیم

 » بیشتر بخوانید...
 قلندر میل تقریری ندارد
 عشق من عاشقم باش
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 هندسۀ هجر
 مادر مرا نبخش
 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
 در عالمی که با خود رنگی نبود ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد
زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
به نام عیش بریدند ناف هستی ما
به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش
که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست
ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم
که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش
بگویمت که چرا چرخ می زند گردون
کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش
بگویمت که چرا بحر موج در موجست
کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش
بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد
که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش
بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست
که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش
بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت
که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش
بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک
به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *