+ - x
 » از همین شاعر
 اگر سزای لب تو نبود گفته من
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
 گستاخ مکن تو ناکسان را
 نرم نرمک سوی رخسارش نگر
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی

 » بیشتر بخوانید...
 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
 نمی دزدد کس از لذات کاهش آفرین خود را
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 نیست باک از برق آفت دل به آفت بسته را
 زلف او برده قرار خاطر از من یادگاری
 سلام الله ما کر اللیالی
 سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
 مرگ غم
 تو رونقی به نغمه غیجک می شوی
 هر ذره ی خاک من زبانی دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد
زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
به نام عیش بریدند ناف هستی ما
به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش
که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست
ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم
که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش
بگویمت که چرا چرخ می زند گردون
کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش
بگویمت که چرا بحر موج در موجست
کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش
بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد
که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش
بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست
که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش
بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت
که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش
بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک
به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *