+ - x
 » از همین شاعر
 قصد سرم داری خنجر بمشت
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 زنهار مرا مگو که پیرم
 من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست
 روزم به عیادت شب آمد
 بیستم
 عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
 ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد
 هله هشدار که با بی خبران نستیزی
 رو، مسلم تراست بی کاری

 » بیشتر بخوانید...
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 سی و سومین نهال
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 یقین دانم که روزی حضرت او
 مرگ نجار
 ز آهم مجویید تأثیر را
 نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 بیا و نعره بزن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش
که هر دو آب حیاتست پخته و خامش
خمار باده او خوشترست یا مستی
که باد تا به ابد جان های ما جامش
ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش
مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش
جفای او که روان گریزپای مرا
حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش
بسی بهانه روانم نمود تا نرود
کشید جانب اقبال کام و ناکامش
طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت
نشان نماند او را که بشنود نامش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *