+ - x
 » از همین شاعر
 مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
 بگفتم با دلم آخر قراری
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی
 ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین

 » بیشتر بخوانید...
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
 رسوا
 هفتاد و دو سر
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 الهی پاره ای تمکین رم وحشی نگاهان را
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 هر قدر دردی که داری در دلم آتش بزن
 خانه سرخ است
 ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ
تا شکند زورق عقل به دریای عشق
سینه گشادست فقر جانب دل های پاک
در شکم طور بین سینه سینای عشق
مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد
کز قفص سینه یافت عالم پهنای عشق
هر نفس آید نثار بر سر یاران کار
از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست
هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق
عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق
عشق ندای بلند کرد به آواز پست
کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق
بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان
شادی جان های پاک دیده دل های عشق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *