+ - x
 » از همین شاعر
 رو ترش کن که همه رو ترشانند این جا
 بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش
 صد دهل می زنند در دل ما

 » بیشتر بخوانید...
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 من بی نهایتم
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 ترا من انتظارم
 فتح خواهم کرد آن قلب جوان را روزی
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 امشب، هرشب
 بر من قلم قضا چو بی من رانند
 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
 درود بر شب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ
تا شکند زورق عقل به دریای عشق
سینه گشادست فقر جانب دل های پاک
در شکم طور بین سینه سینای عشق
مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد
کز قفص سینه یافت عالم پهنای عشق
هر نفس آید نثار بر سر یاران کار
از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست
هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق
عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق
عشق ندای بلند کرد به آواز پست
کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق
بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان
شادی جان های پاک دیده دل های عشق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *