+ - x
 » از همین شاعر
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 عشق تو مست و کف زنانم کرد
 ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 حدی نداری در خوش لقایی
 دگربار دگربار ز زنجیر بجستم
 ایا ملتقی العیش کم تبعدی

 » بیشتر بخوانید...
 سجودیوری دارا و جم را
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 نوازش
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 آشتی
 کنفرانس لندن
 بشنو تو برتری
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم
 دام یک عالم تعلق گشت حیرانی مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اندرآ با ما نشان ده راستک
ماجرا را در میان نه راستک
چون کمانی با من آخر پیش آ
همچو تیری کید از زه راستک
ای فضولی سو به سو چندین مجه
ور جهی باری برون جه راستک
ده خدایی نیست جز تو هیچ کس
کو بگوید حال این ده راستک
چون تو آدینه نخواهی آمدن
وعده مان ده روز شنبه راستک
در دروغ و مکر ذوقی هست لیک
آن نمی ارزد همان به راستک
گر بدیدی شمس تبریزی بگو
یک نشان با کهترین که راستک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *