+ - x
 » از همین شاعر
 آنک عکس رخ او راه ثریا بزند
 ای مطرب دل برای یاری را
 رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
 از یکی آتش برآوردم تو را
 میل هواش می کنم طال بقاش می زنم
 تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
 آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
 میان تیرگی خواب و نور بیداری
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی

 » بیشتر بخوانید...
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 استاده باش روی گپت از اول نگو
 سریال انتقام
 بارانه
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 غزل ز پردۀ گل ميتوان رساله ء بلبل
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 شیرۀ هستی
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اندرآ با ما نشان ده راستک
ماجرا را در میان نه راستک
چون کمانی با من آخر پیش آ
همچو تیری کید از زه راستک
ای فضولی سو به سو چندین مجه
ور جهی باری برون جه راستک
ده خدایی نیست جز تو هیچ کس
کو بگوید حال این ده راستک
چون تو آدینه نخواهی آمدن
وعده مان ده روز شنبه راستک
در دروغ و مکر ذوقی هست لیک
آن نمی ارزد همان به راستک
گر بدیدی شمس تبریزی بگو
یک نشان با کهترین که راستک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *