+ - x
 » از همین شاعر
 ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
 به جان تو که سوگند عظیمست
 می بینمت که عزم جفا می کنی مکن
 همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
 شانزدهم
 ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 در میان پرده خون عشق را گلزارها

 » بیشتر بخوانید...
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
گوهری باشی و از سنگی فرومانی، چرا؟
می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
چون نه مرداری تو بلک باز جانانی، چرا؟
دیده ات را چون نظر از دیده باقی رسید
دیده ات شرمین شود از دیده فانی، چرا؟
آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک
این چنین بیشی کند بر نقده کانی، چرا؟
آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت
زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی، چرا؟
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی، چرا؟
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود
تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی، چرا؟
چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستم
دعوی او چون نبینی گوییش آنی، چرا؟
خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست
از برای خشم فرعی اصل را رانی، چرا؟
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش
ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی، چرا؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *