+ - x
 » از همین شاعر
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی
 ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
 خامشی ناطقی مگر جانی
 گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست

 » بیشتر بخوانید...
 تمام روز، تمام شب
 گفتگویی با دل
 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
 اجاق های ویران و خاکستر
 لغزشی خورده ز پا تا سر ما
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 شتر را بچه او گفت در دشت
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
گوهری باشی و از سنگی فرومانی، چرا؟
می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
چون نه مرداری تو بلک باز جانانی، چرا؟
دیده ات را چون نظر از دیده باقی رسید
دیده ات شرمین شود از دیده فانی، چرا؟
آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک
این چنین بیشی کند بر نقده کانی، چرا؟
آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت
زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی، چرا؟
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی، چرا؟
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود
تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی، چرا؟
چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستم
دعوی او چون نبینی گوییش آنی، چرا؟
خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست
از برای خشم فرعی اصل را رانی، چرا؟
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش
ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی، چرا؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *