+ - x
 » از همین شاعر
 گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
 زان ازلی نور که پرورده اند
 یا ساقی اسقنی براح
 به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو
 امروز نیم ملول شادم
 از لب یار شکر را چه خبر
 بیست و سوم
 این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر

 » بیشتر بخوانید...
 کف خاکی که دارم از در اوست
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 در صد فتنه را بر خود گشادی
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 یاران موافق همه از دست شدند
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 از یاد رفته
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
 قلندر جره باز آسمانها
 آن سوی خط

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
گوهری باشی و از سنگی فرومانی، چرا؟
می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
چون نه مرداری تو بلک باز جانانی، چرا؟
دیده ات را چون نظر از دیده باقی رسید
دیده ات شرمین شود از دیده فانی، چرا؟
آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک
این چنین بیشی کند بر نقده کانی، چرا؟
آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت
زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی، چرا؟
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی، چرا؟
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود
تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی، چرا؟
چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستم
دعوی او چون نبینی گوییش آنی، چرا؟
خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست
از برای خشم فرعی اصل را رانی، چرا؟
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش
ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی، چرا؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *