+ - x
 » از همین شاعر
 ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها
 من اشتر مست شهریارم
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای
 دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
 مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا
 به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 ای بهار سبز و تر شاد آمدی
 گر تو خواهی وطن پر از دلدار

 » بیشتر بخوانید...
 غمت بهانۀ خوبی برای خودكُشی است
 حال خونین دلان که گوید باز
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 در دایره ای که آمد و رفتن ماست
 غنچهء دل نشکفد الا به بستان سحر
 حرف آخر
 آبسال
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 دلهای گریخته
 می خوردن و گرد نیکوان گردیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

توبه سفر گیرد با پای لنگ
صبر فرو افتد در چاه تنگ
جز من و ساقی بنماند کسی
چون کند آن چنگ ترنگاترنگ
عقل چو این دید برون جست و رفت
با دل دیوانه که کردست جنگ
صدر خرابات کسی را بود
کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ
هر کی ز اندیشه دلارام ساخت
کشتی برساخت ز پشت نهنگ
و آنک در اندیشه یک جو زر است
او خر پالان بود و پالهنگ
یار منی زود فروجه ز خر
خر بفروش و برهان بی درنگ
کون خری دنب خری گیر و رو
رو که کلیدی نبود در مدنگ
راز مگو پیش خران ای مسیح
باده ستان از کف ساقی شنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *