+ - x
 » از همین شاعر
 در شهر شما یکی نگاریست
 سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 خداوند خداوندان اسرار
 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای
 رو که به مهمان تو می نروم ای اخی
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 ز بامداد دلم می جهد به سودایی
 آن به که مرا تمکین نکنی
 در دل من پرده ی نو می زنی

 » بیشتر بخوانید...
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
 نسیم شانه کند زلف موج دریا را
 میلاد من
 اشک گلگون
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
 پری دریایی
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 حریق سرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سوی آن سلطان خوبان الرحیل
سوی آن خورشید جانان الرحیل
کاروان بس گران آهنگ کرد
هین سبکتر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردی و بقا
مردوار ای مردمان هان الرحیل
آفتاب روی شه عالم گرفت
صبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو مرغان خلیلی سوی سر
زانک بی سر نیست سامان الرحیل
سوی اصل خویش یعنی بحر جان
جمع یاران همچو باران الرحیل
ای شده بگلربگان ملک غیب
کمترینه عاشق قان الرحیل
خانه و فرزند و بستر ترک کن
اسپ و استر زین و پالان الرحیل
پیش شمس الدین تبریزی شاه
خاک بی جان گشته با جان الرحیل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *