+ - x
 » از همین شاعر
 من رسیدم به لب جوی وفا
 هرکه آتش من دارد او خرقه ز من دارد
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر
 در حلقهٔ عشاق به ناگه خبر افتاد
 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش

 » بیشتر بخوانید...
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 جمالت آفتاب هر نظر باد
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 آنها که کهن شدند و اینها که نوند
 بسوزد مومن از سوز و جودش
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 ای عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سوی آن سلطان خوبان الرحیل
سوی آن خورشید جانان الرحیل
کاروان بس گران آهنگ کرد
هین سبکتر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردی و بقا
مردوار ای مردمان هان الرحیل
آفتاب روی شه عالم گرفت
صبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو مرغان خلیلی سوی سر
زانک بی سر نیست سامان الرحیل
سوی اصل خویش یعنی بحر جان
جمع یاران همچو باران الرحیل
ای شده بگلربگان ملک غیب
کمترینه عاشق قان الرحیل
خانه و فرزند و بستر ترک کن
اسپ و استر زین و پالان الرحیل
پیش شمس الدین تبریزی شاه
خاک بی جان گشته با جان الرحیل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *