+ - x
 » از همین شاعر
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 چند قبا بر قد دل دوختم
 آمد رمضان و عید با ماست
 صوفیانیم آمده در کوی تو
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن

 » بیشتر بخوانید...
 طعنۀ خنده
 از من از پير مغان و رۀ ميخانه بپرس
 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
 تزویر
 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 خزان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی
چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال
چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز
چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال
چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی
در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال
چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی
کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال
بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش
که از قفص برهید و باز شد پر و بال
ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات
رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال
برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جان
از این جهان جدایی بدان جهان وصال
چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک
کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال
ز خاک دست بداریم و بر سما پریم
ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال
مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد
جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال
به دست راست بگیر از هوا تو این نامه
نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال
بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار
بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
ندا رسید روان را روان شو اندر غیب
منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال
تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی
تو راست لطف جواب و تو راست علم سال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *