+ - x
 » از همین شاعر
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
 گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
 پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست

 » بیشتر بخوانید...
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
 انتخاب
 بوسه گاه رحمت
 پیام سبز
 دوباره خسته خسته است و سوی كار می رود
 در شکافهای سایه روشن قطبی
 تابستان
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال
در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی
چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال
چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز
چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال
چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی
در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال
چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی
کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال
بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش
که از قفص برهید و باز شد پر و بال
ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات
رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال
برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جان
از این جهان جدایی بدان جهان وصال
چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک
کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال
ز خاک دست بداریم و بر سما پریم
ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال
مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد
جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال
به دست راست بگیر از هوا تو این نامه
نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال
بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار
بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال
ندا رسید روان را روان شو اندر غیب
منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال
تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی
تو راست لطف جواب و تو راست علم سال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *