+ - x
 » از همین شاعر
 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
 خلاصه دو جهان است آن پری چهره
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 آن ماه کو ز خوبی بر جمله می دواند
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 جانا بیار باده که ایام می رود

 » بیشتر بخوانید...
 در من گورستان عزازده ییست
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 از یاد رفته
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
 صبحگاه مراد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل
کار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل
هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسل
یقطع عن شاربه کل ملال و فشل
باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرم
غرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل
اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخرا
ان کذب الیوم صدق ان ظلم الیوم عدل
ای قدح امروز تو را طاق و طرنبیست بیا
باده خنب ملکی داده حق عز و جل
طفت به معتمرا فزت به مفتخرا
من سقی الیوم کذی جمله ما دام حصل
مست و خوشی خواجه حسن نی نی چنان مست که من
کیسه زر مست کند لیک نه چون جام ازل
لواء نا مرتفع و شملنا مجتمع
و روحنا کما تری فی درجات و دول
توبه ما جان عمو توبه ماهیست ز جو
از دل و جان توبه کند هیچ تن ای شیخ اجل
عشقک قد جادلنا ثم عدا جادلنا
من سکر مفتضح شاربه حیث دخل
بحر که مسجور بود تلخ بود شور بود
در دل ماهی روشش به بود از قند و عسل
یا اسدا عن لنا فنعم ما سن لنا
حبک قد حببنا فاعف لنا کل زلل
بس بود ای مست خمش جان ز بدن رست خمش
باده ستان که دگران عربده دارند و جدل
اسکت یا صاح کفی واعف عفا الله عفا
هات رحیقا به صفا قد وصل الوصل وصل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *