+ - x
 » از همین شاعر
 صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 گویم سخن لب تو یا نی
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم
 حکم نو کن که شاه دورانی
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 ای دیده راست راست دیده
 گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی

 » بیشتر بخوانید...
 غزلی در چرخیدن...
 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
 خاطره ها
 حضور ناب
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 روزم به هجر تو بصفت چون شب آمده است
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 بوصل یار اگر در می گرفتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال
کم انادی انظر و نقتبس من نورکم
قد رجعنا جانبا من طور انوار الجلال
من رآی نورا انیسا یملا الدنیا هوی
للسری منه جمال للعدی منه ملال
کل امر منه حق مستحق نافذ
ینفع الامراض طرا ینجلی منه الکلال
من شکا مغلاق باب فلینل مفتاحه
من شکا ضر الظما فلیستقی الماء الزلال
لیس ذا اسماء صفر باطل سمیته
دعوه التحقیق حال خدعه الدنیا محال
حبذا اسواق اشواق ربت ارباجها
حبذا نور یکون الشمس فیه کالهلال
ما علیکم لو سهرتم لیله الف الهوی
ربما تلقون ضیفا تعرفوا لیل الرحال
یا محبا قم تنادم فالمحب لا ینام
یا نعوسا قم تفرج حسن ربات الحجال
دولتش همسایه شد همسایگان را مژده شو
مرغ جان ها را ببخشد کر و فرش پر و بال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *