+ - x
 » از همین شاعر
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 هلا ساقی بیا ساغر مرا ده
 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود
 بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
 چه نشستی دور چون بیگانگان
 دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی
 بیا کامروز ما را روز عیدست

 » بیشتر بخوانید...
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 صبر تلخ
 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
 چلو
 میزبانی مهمان
 بی بازگشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو
از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *