+ - x
 » از همین شاعر
 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
 نگفتم دوش ای زین بخاری
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 در این سرما و باران یار خوشتر
 پیغام زاهدان را کمد بلای توبه
 جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید

 » بیشتر بخوانید...
 شهپر خاکستر
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
 یکی که تازه مسلمان شد
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 دختر و بهار
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 احساس
 پارسی
 بکش بر دوش یا بر دار ما را
 چه عصر است این که دین فریادی اوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود
او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر
در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله
در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو
از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *