+ - x
 » از همین شاعر
 صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
 از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
 ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 چنان مستم چنان مستم من این دم
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 مرا هر لحظه منزل آسمانی
 ای ساقی و دستگیر مستان
 پرده بگردان و بزن ساز نو

 » بیشتر بخوانید...
 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
 به تار عاشقی بندم خدايا
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 آستان عشق
 ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
 بیهوده ها
 موعظه
 می نوش که عمر جاودانی اینست
 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
کز بهر این آورده ای ما را ز صحرای عدم
تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده ها را بردرد
زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم
ای دل خموش از قال او واقف نه ای ز احوال او
بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم
خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان
کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم
زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود
این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم
آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه اش حکمت بود
کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم
بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران
تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم
گر مجسم خالی بدی گفتار من عالی بدی
یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم
مانند درد دیده ای بر دیده برچفسیده ای
ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم
هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند
شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم
خالی نمی گردد وطن خالی کن این تن را ز من
مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم
ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین
ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *