+ - x
 » از همین شاعر
 دل خون خواره را یک باره بستان
 ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
 دوش همه شب دوش همه شب
 ای یار شگرف در همه کار
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 اول نظر ار چه سرسری بود
 در این سرما و باران یار خوشتر
 گویم سخن لب تو یا نی

 » بیشتر بخوانید...
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
 من از ساحل گریزانم
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 ساقیا برخیز و درده جام را
 وداع
 تباهی
 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
 چه عصر است این که دین فریادی اوست
 تمام كوچه ها
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر
کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را
سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش
گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را
سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود
طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان
ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را
شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل
چند داری در غریبی این دل آواره را
من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار
ساقی عشاق گردان نرگس خماره را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *