+ - x
 » از همین شاعر
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 برخیز و صبوح را برانگیز
 تشنه بر لب جو بین که چه در خواب شدست
 به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
 از بامدادان ساغری پر کرد خوش خماره ای

 » بیشتر بخوانید...
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 به خیابان نگاه میكنم
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 تابستان
 دلهای گریخته
 چرا خون جگر قوتِ مدام از بهر خاصانست
 به یاد تو دوست داشتنی ترینم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر
کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را
سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش
گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را
سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود
طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان
ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را
شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل
چند داری در غریبی این دل آواره را
من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار
ساقی عشاق گردان نرگس خماره را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *