+ - x
 » از همین شاعر
 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
 گر ناز تو را به گفت نارم
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 بار دگر آن آب به دولاب درآمد
 سحر این دل من ز سودا چه می شد
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
 هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
 ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من

 » بیشتر بخوانید...
 بازی
 از یاد رفته
 عصیان بندگی
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
 کوچ
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
 نهنگی بچه خود را چه خوش گفت
 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
 زنده گی عشق من است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر
کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را
سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش
گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را
سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود
طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان
ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را
شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل
چند داری در غریبی این دل آواره را
من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار
ساقی عشاق گردان نرگس خماره را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *