+ - x
 » از همین شاعر
 وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 بوسه ای داد مرا دلبر عیار و برفت
 در غم یار یار بایستی
 ای بکرده رخت عشاقان گرو
 امروز سماع است و مدام است و سقایی
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
 آن بنده آواره باز آمد و باز آمد
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 ندا رسید به عاشق ز عالم رازش

 » بیشتر بخوانید...
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 گاویست در آسمان و نامش پروین
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 خشم
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 جبر انتخابی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین
آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست
ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *