+ - x
 » از همین شاعر
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند
 دانی کامروز از چه زردم
 سماع آمد هلا ای یار برجه
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
 ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم
 چو بگشادم نظر از شیوه تو
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا

 » بیشتر بخوانید...
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 در من گورستان عزازده ییست
 مشق دلی از قطره هويداست مگر
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 در پله ها
 مناظره بن لادن با امیر المومنین ملا محمد عمر
 اجاق های ویران و خاکستر
 فصل کهنه عشق
 غرور و ناز تو زیباست با زنانه گی ات

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم
بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی
اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی ها کنم
تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم
آن پادشاه لم یزل داده ست ملک بی خلل
باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد آن گریه هامان خنده شد
چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم
ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر
اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم
در چاه تخمی کاشتن بی عقل را باشد روا
این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر
بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد
در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم
تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم
اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *