+ - x
 » از همین شاعر
 جان منی جان منی جان من
 به گرد تو چو نگردم به گرد خود گردم
 الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل
 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
 ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز
 بیستم
 الا هات حمرا کالعندم
 آن دم که دررباید باد از رخ تو پرده
 گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن

 » بیشتر بخوانید...
 لبالب خمم کو می آشام يا هو؟
 گویند مرا که دوزخی باشد مست
 از ابر سیاه لعل و گهر می ریزد
 جادوگر و جاسوس
 سبز و نغز و مغز
 اکنون که گل سعادتت پربار است
 از زخم قلب آبایی
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 معشوقه به رنگ روزگارست
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم
بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی
اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی ها کنم
تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم
آن پادشاه لم یزل داده ست ملک بی خلل
باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد آن گریه هامان خنده شد
چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم
ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر
اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم
در چاه تخمی کاشتن بی عقل را باشد روا
این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر
بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد
در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم
تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم
اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *