+ - x
 » از همین شاعر
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
 چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام
 دیدی که چه کرد آن یگانه
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 عمر بر اومید فردا می رود
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
 یا ساقی اسقنی براح
 گم شدن در گم شدن دین منست
 سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود

 » بیشتر بخوانید...
 کوچه گرد
 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 اضطراب آیینه
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما
 پدرم
 نگاهی فر این جان در بدن بین
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
وقت است جان پاک را تا میر میدانی کنم
بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی
اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی ها کنم
تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم
آن پادشاه لم یزل داده ست ملک بی خلل
باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد آن گریه هامان خنده شد
چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم
ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر
اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم
در چاه تخمی کاشتن بی عقل را باشد روا
این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر
بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد
در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم
تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم
اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *