+ - x
 » از همین شاعر
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی
 مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
 امروز من و باده و آن یار پری زاده
 عقل آمد عاشقا خود را بپوش
 بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
 وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
 ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان

 » بیشتر بخوانید...
 فریاد سبزه ها
 به استاد سرآهنگ
 بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست
 بانگ آشنایی
 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
 قرن ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم
ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منی
چشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم
کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نروم
ماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم
فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توام
بنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم
شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهان
پیش تو ای جان و جهان جمله چرا جان نشوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *