+ - x
 » از همین شاعر
 از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
 گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
 راح بفیها و الروح فیها
 یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین

 » بیشتر بخوانید...
 به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
 تابکی
 به حیرت آینه پرداختند روی تو را
 نگه دید و خرد پیمانه آورد
 چه خوب است سگ جای انسان بروید
 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
 چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا
 نیست با حسنت مجال گفتگو آیینه را
 مثنوی زهره و منوجهر
 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
چونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم
از گلزار چون روم جانب خار چون شوم
از پی شب چو مرغ شب ترک سحر چرا کنم
باده اگر چه می خورم عقل نرفت از سرم
مجلس چون بهشت را زیر و زبر چرا کنم
چونک کمر ببسته ام بهر چنان قمررخی
از پی هر ستاره گو ترک قمر چرا کنم
بر سر چرخ هفتمین نام زمین چرا برم
غیرت هر فرشته ام ذکر بشر چرا کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *