+ - x
 » از همین شاعر
 ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
 عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
 گر علم خرابات تو را همنفسستی
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
 ای آنکه پیش حسنت حوری قدم دو آید

 » بیشتر بخوانید...
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 با جزئیات تازه یی برگشته بودم...
 ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 جلوه ساقی
 گنجشک های حوالی این شهر
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 و رود خانه ی افتاده بین هر دوی ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
لابه بنده گوش کن گوش مخار ای صنم
فوق فلک مکان تو جان و روان روان تو
هل طربی که برکند بیخ خمار ای صنم
این دو حریف دلستان باد قرین دوستان
جیم جمال خوب تو جام عقار ای صنم
مرغ دل علیل را شهپر جبرئیل را
غیر بهشت روی تو نیست مطار ای صنم
خمر عصیر روح را نیست نظیر در جهان
ذوق کنار دوست را نیست کنار ای صنم
معجز موسوی تویی چون سوی بحر غم روی
از تک بحر برجهد گرد و غبار ای صنم
جام پر از عقار کن جان مرا سوار کن
زود پیاده را ببین گشته سوار ای صنم
مرکب من چو می بود هر عدمیم شیء بود
موجب حبس کی بود وام قمار ای صنم
هین که فزود شور من هم تو بخوان زبور من
کرد دل شکور من ترک شکار ای صنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *