+ - x
 » از همین شاعر
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 ای که به هنگام درد راحت جانی مرا
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

 » بیشتر بخوانید...
 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 نوشتم این غزل نغز با سواد دو دیده
 بازگشت
 یک قطره آب بود با دریا شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
از پی آن آفتابست اشک چون باران ما
کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال
چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما
جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش
رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما
بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد
پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما
هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما
سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما
شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود
خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما
زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ
چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما
هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای
جام می را می دهد در دست بادستان ما
دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان
تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما
جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر
دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما
خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا
چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *