+ - x
 » از همین شاعر
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 بیست و یکم
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست
 رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

 » بیشتر بخوانید...
 تو رونقی به نغمه غیجک می شوی
 گه از موی میان شهرت دهد نازک خیالی را
 مهتاب بارانک
 چلو
 بیا ساقی بده آن جام گلرنگ
 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 کاغذ دیواری
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 باران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان
صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم
بس بی سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم
هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم
اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته
که من قفص تنگم که جعفر طیارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *