+ - x
 » از همین شاعر
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
 گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 آینه ای بزدایم از جهت منظر من
 جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 اگر به عقل و کفایت پی جنون باشم
 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
 یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم
 یک دمی خوش چو گلستان کندم

 » بیشتر بخوانید...
 آن ماه سخن ز بامیان می گوید
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 ببازار عدم بينی زجاج خود نبينی را
 وداع
 وگاهی زندگی پرواز را ماند
 غدیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم
مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان
صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم
بس بی سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم
هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم
اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته
که من قفص تنگم که جعفر طیارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *