+ - x
 » از همین شاعر
 پر ده آن جام می را ساقیا بار دیگر
 ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
 شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
 در فنای محض افشانند مردان آستی
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 سنگ مزن بر طرف کارگه شیشه گری
 به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 ای آنک از میانه کران می کنی مکن

 » بیشتر بخوانید...
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 دل بیگانه خو زین خاکدان نیست
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 سلامی چو بوی خوش آشنایی
 آخر ای دریا
 بالابلند عشوه گر نقش باز من
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 غم عشق تو از غمها نجاتست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
ز بیضه سر کن و بنگر که ما کیان داریم
به آفتاب حقایق به هر سحر گوییم
تو جمله جانی و ما از تو نیم جان داریم
گر از صفات تو نتوان نشان نمود ولی
ز بی نشانی اوصاف او نشان داریم
دل چو شبنم ما را به بحر بازرسان
که دم به دم ز غریبی دو صد زیان داریم
چو یوسف از کف گرگان دریده پیرهنم
ولی ز همت یعقوب پاسبان داریم
به دام تو که همه دام ها زبون ویند
که هر قدم ز قدم دام امتحان داریم
ولیک بندگشا هر دم آن کند با ما
که مادر و پدر و عم مگر که آن داریم
بنوش کردن زهر این چه جرات است مگر
ز کان فضل تو تریاق بی کران داریم
به خرج کردن این نقد عمر مبتشریم
ز عمربخش مگر عمر جاودان داریم
نگیرد آینه زنگار هیچ اگر گیرد
ز عین زنگ بدان روی دیدمان داریم
یقین بنشکند آن نردبان وگر شکند
ز عین رخنه اشکست نردبان داریم
رهین روز چرایی چو شب کند روزی
مکان بهل که مکانی ز لامکان داریم
بهار حله دریدی ز رشک و زرد شدی
اگر بدیش خبر کاین چنین خزان داریم
دهان پر است و خموشم که تا بگویی تو
کز آن لب شکرینت شکرفشان داریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *