+ - x
 » از همین شاعر
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد
 هر سینه که سیمبر ندارد
 آمد آمد نگار پوشیده
 سوم
 هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته
 تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 هله آن به که خوری این می و از دست روی

 » بیشتر بخوانید...
 نفس آهسته کشيدن دل بيکار کجاست
 می نوش که عمر جاودانی اینست
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكیست
 در برابر خدا
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 خاک بی خاکی
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 با سرو قدی تازه تر از خرمن گل
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویم
من مرده نمی شویم من خاره نمی خارم
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *