+ - x
 » از همین شاعر
 شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 گر یار لطیف و باوفایی
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش
 ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد

 » بیشتر بخوانید...
 انتظار
 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
 نگه دید و خرد پیمانه آورد
 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
 مهاجر چیست؟
 خلوت شاعرانه ام هوس است
 فرضیه
 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
 باغ ترانه های سمن، گوش گیرمت
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویم
من مرده نمی شویم من خاره نمی خارم
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی
ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *