+ - x
 » از همین شاعر
 چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال
 ای بی تو محال جان فزایی
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
 عاشقم از عاشقان نگریختم
 ز کجا آمده ای می دانی
 بیا ای آنک بردی تو قرارم
 هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
 به اهل پرده اسرارها ببر خبری

 » بیشتر بخوانید...
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
 حلقه
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 سلامی چو بوی خوش آشنایی
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 از تجلی قصر جان از بهر جانان ساخته
 علاج چشم عمر
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم
یک حمله مردانه مستانه بکردیم
تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم
در منزل اول به دو فرسنگی هستی
در قافله امت مرحوم رسیدیم
آن مه که نه بالاست نه پست است بتابید
وان جا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم
تا حضرت آن لعل که در کون نگنجد
بر کوری هر سنگ دل شوم رسیدیم
با آیت کرسی به سوی عرش پریدیم
تا حی بدیدیم و به قیوم رسیدیم
امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییم
تا ظن نبری خواجه که محروم رسیدیم
ویرانه به بومان بگذاریم چو بازان
ما بوم نه ایم ار چه در این بوم رسیدیم
زنار گسستیم بر قیصر رومی
تبریز ببر قصه که در روم رسیدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *