+ - x
 » از همین شاعر
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 با چرخ گردان تیره هوایی
 باز گردد عاقبت این در بلی
 به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی
 تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی*
 کسی کو را بود خلق خدایی
 خلاصه دو جهان است آن پری چهره
 بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
 گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
 جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد

 » بیشتر بخوانید...
 میخانه
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 در فاصله ها
 آنکس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
 به ما ای لاله خود را وانمودی
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ست
شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ست
ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *