+ - x
 » از همین شاعر
 می نروم هیچ از این خانه من
 تعال یا مدد العیش و السرور تعال
 ای دیده راست راست دیده
 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 چنان مست است از آن دم جان آدم
 بنمود وفا از این جا
 می زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
 بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم

 » بیشتر بخوانید...
 ای ستاره ها
 کَلفَهشنگ
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
 قانون خموشی
 به خیال چشم که می زند قدح جنون دل تنگ ما
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار
 بادها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیده ست
شاید که به پیش تو چو مه شب سپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیره ست
ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *