+ - x
 » از همین شاعر
 امروز روز شادی و امسال سال لاغ
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل
 کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 ای جان و قوام جمله جان ها
 ای کرده میان سینه غارت
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 دوش عشق شمس دین می باختیم

 » بیشتر بخوانید...
 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 هر چه داری، وفا نداری يار
 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
 ز در درآ و شبستان ما منور کن
 روی خودم تا شده ام
 یک روز
 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
 باز بگلشن بیا آب رُخ گل بریز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد
دانم که نگویم نتوانم که ندانم
آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد
با بنده به خشم است که دانای نهانم
گر صلح کند داروی کلیش بسازیم
از ننگ کلی و کلهش بازرهانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *