+ - x
 » از همین شاعر
 چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما
 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 آری ستیزه می کن تا من همی ستیزم
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده
 هله ای کیا نفسی بیا
 با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن

 » بیشتر بخوانید...
 خزف و گهر
 من و اختیار
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 ترا از آستان خود براندند
 از آنسوی هستی
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 ساعت اعدام
 بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
 گر دست دهد خاک کف پای نگارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد
دانم که نگویم نتوانم که ندانم
آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد
با بنده به خشم است که دانای نهانم
گر صلح کند داروی کلیش بسازیم
از ننگ کلی و کلهش بازرهانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *