+ - x
 » از همین شاعر
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 به روز مرگ، چو تابوت من روان باشد
 آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
 بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
 بیا کامشب بجان بخشی بزلف یار می ماند
 دلاراما چنین زیبا چرایی
 چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود

 » بیشتر بخوانید...
 دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
 ساعت اعدام
 حسن تعبیر
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 رموز وادی ايمن بياموز
 بيا در ديدۀ ما آشيان کن
 بی تو بسیار گریه کردم
 شکفته ام به تماشای چشم شهلائی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی ز پی عشق روان است روانم
لیکن ز ملولی تو کند است زبانم
می پرم چون تیر سوی عشرت و نوشت
ای دوست بمشکن به جفاهات کمانم
چون خیمه به یک پای به پیش تو بپایم
در خرگهت ای دوست درآر و بنشانم
هین آن لب ساغر بنه اندر لب خشکم
وانگه بشنو سحر محقق ز دهانم
بشنو خبر بابل و افسانه وایل
زیرا ز ره فکرت سیاح جهانم
معذور همی دار اگر شور ز حد شد
چون می ندهد عشق یکی لحظه امانم
آن دم که ملولی ز ملولیت ملولم
چون دست بشویی ز من انگشت گزانم
آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه
من در پی ماه تو چو سیاره دوانم
وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید
ماننده خورشید سراسر همه جانم
وان روز که چون جان شوی از چشم نهانی
من همچو دل مرغ ز اندیشه طپانم
در روزن من نور تو روزی که بتابد
در خانه چو ذره به طرب رقص کنانم
این ناطقه خاموش و چو اندیشه نهان رو
تا بازنیابد سبب اندیش نشانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *