+ - x
 » از همین شاعر
 ربود عقل و دلم را جمال آن عربی
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 شده ام سپند حسنت وطنم میان آتش
 فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
 عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
 آن دلبر من آمد بر من
 نه آتش های ما را ترجمانی
 اسفا لقلبی یوما هجرالحبیب داری
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
 چنان مستم چنان مستم من امروز

 » بیشتر بخوانید...
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 مرگ
 طفل یتیم
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 آنکه از جمله خاص است بيار
 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
 قصه ی وفا
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 کوچ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم
وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم
بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی
تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج
چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک
اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم
ما را چو بجویید بر دوست بجویید
کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم
تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم
در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم
چون طبل رحیل آمد و آواز جرس ها
ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم
شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه
زهری که همه خلق چشیدند چشیدیدم
آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب
چون ماهی بی آب بر این خاک طپیدیم
چون جوی شد این چشم ز بی آبی آن جوی
تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم
چون صبر فرج آمد و بی صبر حرج بود
خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *