+ - x
 » از همین شاعر
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی
 چو بگشادم نظر از شیوه تو
 هر که را اسرار عشق اظهار شد
 یا کالمینا یا حاکمینا
 بخش پنجم
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
 سلمک الله نیست مثل تو یاری
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد

 » بیشتر بخوانید...
 سخت موهوم است نقش پردهٔ اظهار ما
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 به این نابودمندی بودن آموز
 دل سراپرده محبت اوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
از شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
در سایه سرو تو مها سیر نخفتیم
وز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم
بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهی
تا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنج
چون مار به آخر به تک خاک خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاک
اکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم
ما را چو بجویید بر دوست بجویید
کز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم
تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیم
در فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم
چون طبل رحیل آمد و آواز جرس ها
ما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم
شکر است که تریاق تو با ماست اگر چه
زهری که همه خلق چشیدند چشیدیدم
آن دم که بریده شد از این جوی جهان آب
چون ماهی بی آب بر این خاک طپیدیم
چون جوی شد این چشم ز بی آبی آن جوی
تا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم
چون صبر فرج آمد و بی صبر حرج بود
خاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *