+ - x
 » از همین شاعر
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 گستاخ مکن تو ناکسان را
 ای در غم تو به سوز و یارب
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری
 ای قوم بحج رفته کجایید کجایید
 بیا ای آنک بردی تو قرارم
 ماییم فداییان جانباز
 این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد
 سلطان منی سلطان منی

 » بیشتر بخوانید...
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 بوزینه و انسان
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 گیر لیورس
 هرگز دل من ز علم محروم نشد
 با التهاب
 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 جنازه های متحرک
 خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
که از سفهش بس سر انگشت گزیدیم
گر هیچ گریزی بگریز از هوس خویش
زیرا همه رنج از هوس بیهده دیدیم
والله که مفری بجز از فر رخش نیست
کاندر خضر و گلشن او می نگریدیم
هر روز که برخیزی رو پاک بشویی
آن سوی دو ای دل که گه درد دویدیم
آن سوی که در ساعت دشوار دل خلق
آید که خدایا همه محتاج و مریدیم
هر دانه که چیدیم هله دام بلا بود
سوی تو پراشکسته و تن خسته پریدیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *