+ - x
 » از همین شاعر
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی
 تا عشق تو سوخت همچو عودم
 پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
 تا شدستی امیر چوگانی
 باز ترش شدی مگر یار دگر گزیده ای
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 اگر سرمست اگر مخمور باشم
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر

 » بیشتر بخوانید...
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
 غم عشقت ز گنج رایگان به
 شوهرم قریه دار کوچه ماست
 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 در بیصدایی
 ای جوانان عجم
 شبانه
 به یاد آرد دل بیتاب اگر نقش میانش را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان مست است از آن دم جان آدم
که نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریا
ز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل را
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی
از آنک ابر تر بارد بر او نم
دل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
رسید این عشق تا پای شما را
کند محکم ز هر سستی مسلم
بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که بر تو ختم شد والله اعلم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *