+ - x
 » از همین شاعر
 در این سرما سر ما داری امروز
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم
 چون دل جانا بنشین بنشین
 ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا
 از مه من مست دو صد مشتری
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 رخ نفسی بر رخ این مست نه

 » بیشتر بخوانید...
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 باورشکن
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 گر تیغ بارد در کوی آن ماه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان مست است از آن دم جان آدم
که نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریا
ز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل را
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی
از آنک ابر تر بارد بر او نم
دل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
رسید این عشق تا پای شما را
کند محکم ز هر سستی مسلم
بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که بر تو ختم شد والله اعلم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *