+ - x
 » از همین شاعر
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 بهر شهوت جان خود را می دهی همچون ستور
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 ز آتش شهوت بر آوردم تو را
 ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده

 » بیشتر بخوانید...
 حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
 سر بزن
 خودکاوی
 كنار آمده ام با تمام غم هایم
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 کابل
 خشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چنان مست است از آن دم جان آدم
که نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریا
ز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل را
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستی
از آنک ابر تر بارد بر او نم
دل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم
رسید این عشق تا پای شما را
کند محکم ز هر سستی مسلم
بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که بر تو ختم شد والله اعلم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *