+ - x
 » از همین شاعر
 شب محنت که بد طبیب و تو افکار یاد کن
 قرابه باز دانا هش دار آبگینه
 بخوردم از کف دلبر شرابی
 ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 تا دلبر خویش را نبینیم
 جانی که ز نور مصطفی زاد
 تو نقد قلب را از زر برون کن
 آن وعده که کرده ای مرا کو

 » بیشتر بخوانید...
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 در سرزمین های دیگر
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 چه خوش بی کيف و صوت او اياز هو باشد
 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
 خزف و گهر
 ترا نومیدی از طفلان روا نیست
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 تحفه ی عید
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز زندان خلق را آزاد کردم
روان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بردریدم
طریق عشق را آباد کردم
ز آبی من جهانی برتنیدم
پس آنگه آب را پرباد کردم
ببستم نقش ها بر آب کان را
نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم
ز شادی نقش خود جان می دراند
که من نقش خودش میعاد کردم
ز چاهی یوسفان را برکشیدم
که از یعقوب ایشان یاد کردم
چو خسرو زلف شیرینان گرفتم
اگر قصد یکی فرهاد کردم
زهی باغی که من ترتیب کردم
زهی شهری که من بنیاد کردم
جهان داند که تا من شاه اویم
بدادم داد ملک و داد کردم
جهان داند که بیرون از جهانم
تصور بهر استشهاد کردم
چه استادان که من شهمات کردم
چه شاگردان که من استاد کردم
بسا شیران که غریدند بر ما
چو روبه عاجز و منقاد کردم
خمش کن آنک او از صلب عشق است
بسستش اینک من ارشاد کردم
ولیک آن را که طوفان بلا برد
فروشد گر چه من فریاد کردم
مگر از قعر طوفانش برآرم
چنانک نیست را ایجاد کردم
برآمد شمس تبریزی بزد تیغ
زبان از تیغ او پولاد کردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *