+ - x
 » از همین شاعر
 حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ
 افتادم افتادم در آبی افتادم
 بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
 در این سرما سر ما داری امروز
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 خداوند خداوندان اسرار
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی
 ای که ازین تنگ قفص می پری

 » بیشتر بخوانید...
 بی خبر
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 ایستاده ام که رهگذری عاشقم کند
 جان چيست؟ آفتاب الوهيت است باز
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 روزی برای دیدنت
 حکایت
 سیاه سر
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همیشه من چنین مجنون نبودم
ز عقل و عافیت بیرون نبودم
چو تو عاقل بدم من نیز روزی
چنین دیوانه و مفتون نبودم
مثال دلبران صیاد بودم
مثال دل میان خون نبودم
در این بودم که این چون است و آن چون
چنین حیران آن بی چون نبودم
تو باری عاقلی بنشین بیندیش
کز اول بوده ام اکنون نبودم
همی جستم فزونی بر همه کس
چو صید عشق روزافزون نبودم
چو دود از حرص بالا می دویدم
به معنی جز سوی هامون نبودم
چو گنج از خاک بیرون اوفتادم
که گنجی بودم و قارون نبودم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *