+ - x
 » از همین شاعر
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 امروز مرا چه شد چه دانم
 بانگ تسبیح بشنو از بالا
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 قرار زندگانی آن نگارست
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی

 » بیشتر بخوانید...
 اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
 ترازوی طلایی
 شاه راه فتد لاکس خميازۀ ما
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 من از آغاز آزادم
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 احمد الله علی معدله السلطان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتم
دگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتم
نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از تو
ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بی تو مطلق
خدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیده
منم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسم
بده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانی
چنین آیینه روشن خریدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *