+ - x
 » از همین شاعر
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
 چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
 میر شکار من که مرا کرده ای شکار
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش
 بمیرید، بمیرید، درین عشق بمیرید
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
 ساقی زان می که می چریدند
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا

 » بیشتر بخوانید...
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 از من جدا مشو که توام نور دیده ای
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
 به تو سلام می کنم
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 معامله
 حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتم
دگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتم
نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از تو
ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بی تو مطلق
خدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیده
منم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسم
بده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانی
چنین آیینه روشن خریدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *