+ - x
 » از همین شاعر
 خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری
 عقل از کف عشق خورد افیون
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی
 آتشی از تو در دهان دارم
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
 یا ملک المبعث والمحشر
 بربند دهان از نان کمد شکر روزه
 سلمک الله نیست مثل تو یاری
 ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما
 مستی ببینی رازدان می دانک باشد مست او

 » بیشتر بخوانید...
 من زمستان وطن را یاد کردم
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 صبحگاه مراد
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
 آیت غرور
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 بگذار برگردم!
 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتم
دگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتم
نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از تو
ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بی تو مطلق
خدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیده
منم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسم
بده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانی
چنین آیینه روشن خریدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *