+ - x
 » از همین شاعر
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 بیا ای آنک بردی تو قرارم
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 لجکنن اغلن هی بزه کلکل
 زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب
 تا به شب ای عارف شیرین نوا

 » بیشتر بخوانید...
 می نوش که عمر جاودانی اینست
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
 بعالم فتنه از چشم سياهش
 زمین نخستین
 برو جايی که کر و فر نباشد
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتم
دگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتم
نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از تو
ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بی تو مطلق
خدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیده
منم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسم
بده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانی
چنین آیینه روشن خریدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *