+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
 ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست

 » بیشتر بخوانید...
 دیدار واپسین
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 بیا تا کار این امت بسازیم
 خیانت کردی اما...
 بیهوده ها
 تا در خودم شبیه سگی میکشم دراز
 نیست خاکسترما شعله صفت بسترما
 کُله از سر فرو افتد به وقت دست و پا بوسی
 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا کامروز بیرون از جهانم
بیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنه ای وز خود بریدم
نه آن خود نه آن دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خود
که این تدبیر بی من کرد جانم
ندانم کتش دل بر چه سان است
که دیگر شکل می سوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن را
به هر صورت همی گفتم من آنم
همی گفتم مرا صد صورت آمد
و یا صورت نیم من بی نشانم
که صورت های دل چون میهمانند
که می آیند و من چون خانه بانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *