+ - x
 » از همین شاعر
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
 ای دشمن عقل و جان شیرین
 مرا اندر جگر بنشست خاری
 کون خر را نظام دین گفتم
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 بخش دوازدهم
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
 بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی

 » بیشتر بخوانید...
 مثنوی زهره و منوجهر
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 با گیج ها در توکیو
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 ای بار خدای پاک دانای قدیر
 حسن تعبیر
 رسول فجر
 مه من بخت نکو فال دارد
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 صبح پیری اثر قطع امید است اینجا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا کامروز بیرون از جهانم
بیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنه ای وز خود بریدم
نه آن خود نه آن دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خود
که این تدبیر بی من کرد جانم
ندانم کتش دل بر چه سان است
که دیگر شکل می سوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن را
به هر صورت همی گفتم من آنم
همی گفتم مرا صد صورت آمد
و یا صورت نیم من بی نشانم
که صورت های دل چون میهمانند
که می آیند و من چون خانه بانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *