+ - x
 » از همین شاعر
 آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
 دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
 آمده ای بی گه خامش مشین
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
 رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 در دل من پرده ی نو می زنی

 » بیشتر بخوانید...
 خانه متروک
 مشاعره
 لعنت
 ندانم چون کنم یارب دل دیوانه ی خود را
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 شبی در بهار

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان وگر حزینم
بجز آنچ تو خواهی من چه باشم
بجز آنچ نمایی من چه بینم
گه از من خار رویانی گهی گل
گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم
مرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمی که دل را رنگ بخشی
چه باشم من چه باشد مهر و کینم
تو بودی اول و آخر تو باشی
تو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرم
چو تو پیدا شوی از اهل دینم
بجز چیزی که دادی من چه دارم
چه می جویی ز جیب و آستینم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *