+ - x
 » از همین شاعر
 تو جانا بی وصالش در چه کاری
 ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 تا دلبر خویش را نبینیم
 میندیش میندیش که اندیشه گری ها
 ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
 گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران
 ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی
 نیست در آخر زمان فریادرس
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم

 » بیشتر بخوانید...
 ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 دوبیتی های هزارگی بخش یکم
 اندیشه را زبان گواراست پارسی
 چشم ِ ترا بر روی نعش ام تر نمی خواهم
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
 عصر بی فال
 زن زدن
 تو مردِ شهر پندار کجایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نه آن شیرم که با دشمن برآیم
مرا این بس که من با من برآیم
چو خاک پای عشقم تو یقین دان
کز این گل چون گل و سوسن برآیم
سیه پوشم چو شب من از غم عشق
وزین شب چون مه روشن برآیم
از این آتش چو دودم من سراسر
که تا چون دود از این روزن برآیم
منم طفلی که عشقم اوستاد است
بنگذارد که من کودن برآیم
شوم چون عشق دایم حی و قیوم
چو من از خواب و از خوردن برآیم
هلا تن زن چو بوبکر ربابی
که تا من جان شوم وز تن برآیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *