+ - x
 » از همین شاعر
 باز چون گل سوی گلشن می روی
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 صنما چونک فریبی همه عیار فریبی
 دیدن روی تو هم از بامداد
 دیدی که چه کرد یار ما دیدی
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 ای دل صافی دم ثابت قدم
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 جان و جهان، چو روی تو در دو جهان کجا بود؟

 » بیشتر بخوانید...
 خیانت کردی اما...
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 دو سروده تازه از شاپور احمدی
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 مرگ
 فرهنگ آئین رزاقی بداند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شب دوشینه ما بیدار بودیم
همه خفتند و ما بر کار بودیم
حریف غمزه غماز گشتیم
ندیم طره طرار بودیم
به گرد نقطه خوبی و مستی
به سر گردنده چون پرگار بودیم
تو چون دی زاده ای با تو چه گویم
که با یار قدیمی یار بودیم
مثال کاسه های لب شکسته
به دکان شه جبار بودیم
چرا چون جام شه زرین نباشیم
چو اندر مخزن اسرار بودیم
چرا خود کف ما دریا نباشد
چو اندر قعر دریابار بودیم
خمش باش و دو عالم را به گفت آر
کز اول گفت بی گفتار بودیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *