+ - x
 » از همین شاعر
 از این پستی به سوی آسمان شو
 تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم
 ای غم اگر مو شوی پیش منت بار نیست
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
 نیشکر باید که بندد پیش آن لب ها کمر
 داد دهی ساغر و پیمانه را
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم

 » بیشتر بخوانید...
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 شبانه
 ارکان گهرست و ما نگاریم هم
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 تیمسار
 شکست
 باژگونی
 گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ما چند کس با هم بسازیم
چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا با خدا خلوت گزینیم
چو عیسی با چنین مریم بسازیم
گر از فرزند آدم کس نماند
چه غم داریم با آدم بسازیم
ور آدم نیز از ما گوشه گیرد
به جان تو که بی او هم بسازیم
یکی جانی است ما را شادی انگیز
که گر ویران شود عالم بسازیم
اگر دریا شود آتش بنوشیم
وگر زخمی رسد مرهم بسازیم
به پیش کعبه رویش بمیریم
بدان چاه و بدان زمزم بسازیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *