+ - x
 » از همین شاعر
 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
 نشانت کی جوید که تو بی نشانی
 شکر ایزد را که دیدم روی تو
 ای دوست شکر خوشتر یا آنکه شکر سازد
 هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من
 نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی
 ای ز بگه خاسته سر مست مست
 سی ام
 ای گل تو را اگر چه رخسار نازکست

 » بیشتر بخوانید...
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 عمر مارا سرعت نور است و روز و شاممان
 کبوتر بچه خود را چه خوش گفت
 ز دست کوته خود زیر بارم
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 گرچه شيطان اينست بسر انکار است
 در میان دو تهی
 صدها بهار
 بر سرمای درون
 ترا با خرقه و عمامه کاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مگردان روی خود ای دیده رویم
به من بنگر که تا از تو برویم
سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است
مکن ای سنگ دل مشکن سبویم
تو جویایی و من جویانتر از تو
کی داند تو چه جویی من چه جویم
همین دانم که از بوی گل تو
مثال گل قبا در خون بشویم
منم ضراب و عشقت چون ترازو
از این خاموش گویا چند گویم
زهی مشکل که تو خود سو نداری
و من در جستن تو سو به سویم
تو اندر هیچ کویی درنگنجی
و من اندر پی تو کو به کویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *