+ - x
 » از همین شاعر
 در فنای محض افشانند مردان آستی
 دل و جان را در این حضرت بپالا
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 فضول گشته ام امروز جنگ می جویم
 بیست و دوم
 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
 اگر نه عاشق اویم چه می پویم به کوی او

 » بیشتر بخوانید...
 راز آفرینش
 سجودیوری دارا و جم را
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 وه چه شادم که تو یارم شده ای
 این اهل قبور خاک گشتند و غبار
 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
 دو نیمه سیب
 در گلشن زندگی به جز خار نبود
 هر راز که اندر دل دانا باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر از غم عشق عار داریم
پس ما به جهان چه کار داریم
یا رب تو مده قرار ما را
گر بی رخ تو قرار داریم
ای یوسف یوسفان کجایی
ما روی در آن دیار داریم
هر صبح بر آن دو زلف مشکین
چون باد صبا گذار داریم
چون حلقه زلف خود شماری
ما چشم در آن شمار داریم
چشم تو شکار کرد جان را
ما دیده در آن شکار داریم
ای آب حیات در کنارت
این آتش از آن کنار داریم
زان لاله ستان چه زار گشتیم
یا رب که چه لاله زار داریم
گوییم ز رشک شمس تبریز
نی سیم و نه زر نه یار داریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *