+ - x
 » از همین شاعر
 برخیز که جان است و جهان است و جوانی
 الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش
 روز باران است و ما جو می کنیم
 هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی
 کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم
 ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
 ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله
 بار دگر آن آب به دولاب درآمد
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 برنشین ای عزم و منشین ای امید

 » بیشتر بخوانید...
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 تلاش کرگسان
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 عصیان بندگی
 یاران موافق همه از دست شدند
 مرد مجسمه
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برده نماز من ز هنگام
هین وقت نماز شد بیارام
ای خورده تو خون صد قلندر
ای بر تو حلال خون بیاشام
عشق تو و آنگهی سلامت
ای دشمن ننگ و دشمن نام
مستی تو وانگهی سر و پا
دیوانه وانگهی سرانجام
یک حرف بپرسمت بگویی
دلسوخته دیده چنین خام
پیداست که یار من ملول است
خاموش شدم به کام و ناکام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *