+ - x
 » از همین شاعر
 توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
 ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
 آمده ای بی گه خامش مشین
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 مگر تو یوسفان را دلستانی
 عشق جز دولت و عنایت نیست

 » بیشتر بخوانید...
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 زاد روز سحر
 از شب تا فردا
 دلتنگی
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 جغرافیای ویرانی
 یک شب
 زمان
 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای برده نماز من ز هنگام
هین وقت نماز شد بیارام
ای خورده تو خون صد قلندر
ای بر تو حلال خون بیاشام
عشق تو و آنگهی سلامت
ای دشمن ننگ و دشمن نام
مستی تو وانگهی سر و پا
دیوانه وانگهی سرانجام
یک حرف بپرسمت بگویی
دلسوخته دیده چنین خام
پیداست که یار من ملول است
خاموش شدم به کام و ناکام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *