+ - x
 » از همین شاعر
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 عشق تو از بس کشش جان آمده
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 دوش از بت من جهان چه می شد
 ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند
 آواز داد اختر بس روشنست امشب
 در این جو دل چو دولاب خرابست

 » بیشتر بخوانید...
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 چندان که نگاه می کنم هر سویی
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 مصیبت هشیاری
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 کور و کر می خواهمت نی کور و نی کر می شوی
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 در میان دو تهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من دوش به تازه عهد کردم
سوگند به جان تو بخوردم
کز روی تو چشم برندارم
گر تیغ زنی ز تو نگردم
درمان ز کسی دگر نجویم
زیرا ز فراق توست دردم
در آتشم ار فروبری تو
گر آه برآورم نه مردم
برخاستم از رهت چو گردی
بر خاک ره تو بازگردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *