+ - x
 » از همین شاعر
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
 ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
 درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
 من ز وصلت چون به هجران می روم
 ای ساقی و دستگیر مستان
 صنما بیار باده بنشان خمار مستان
 اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش

 » بیشتر بخوانید...
 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
 خواب ناتکرار
 تو نسیتی که ببینی
 ز درد نوش بلا نوش کن تو لای جواب
 بسکه وحشت کرده است آزاد، مجنون مرا
 اشک گلگون
 آن روز دور نیست
 چهار بیتی ها بخش دوم
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
 صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا چهره آن یگانه دیدم
دل در غم بی کرانه دیدم
گفتی فرداست روز بازار
بازار تو را بهانه دیدم
دل را چو انار ترش و شیرین
خون بسته و دانه دانه دیدم
زهر عالم همه عسل شد
تا شهد تو در میانه دیدم
جان را چو وثاق و جای زنبور
از شهد تو خانه خانه دیدم
بر آتشم و هنوز در عشق
زان دوزخ یک زبانه دیدم
شطرنج که صد هزار خانه ست
از جمله آن دو خانه دیدم
یک خانه پر از خمار دیدم
یک خانه می مغانه دیدم
چون عشق چنین دو روی دارد
سرگشتگی زمانه دیدم
وانگه زین سر به سوی آن سر
دزدیده ره و دهانه دیدم
زان ره خرد دقیقه بین را
اندیشه ابلهانه دیدم
او بر سر گنج بی نشانی
سرگشته که من نشانه دیدم
او زیر پر همای دولت
گوید که به خواب لانه دیدم
جانی که ز غم ز پا درآمد
در عالم دل روانه دیدم
جانی که فسانه داند این را
او را همگی فسانه دیدم
نالنده و بی خبر ز نالش
چون بربط و چون چغانه دیدم
بس شانه مکن که طره عشق
بیرون ز حدود شانه دیدم
صد شب بر او ترانه گویی
روزت گوید تو را ندیدم
هر درد که آن دوا ندارد
سوی دل خود دوانه دیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *