+ - x
 » از همین شاعر
 آفتابا سوی مه رویان شدی
 بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 یا کالمینا یا حاکمینا
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 هجدهم
 چو آب آهسته زیر که درآیم
 بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
 روح زیتونیست عاشق نار را

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 آخر به لو ح آ ینهٔ اعتبار ما
 ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
 کوه، دریا
 یکی درد و یکی درمان پسندد
 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
 غزل بی ناموس
 گویند بهشت و حورعین خواهد بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *