+ - x
 » از همین شاعر
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 ای خداوند یکی یار جفاکارش ده
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 آن مطرب ما خوشست و چنگش
 بیا امروز ما مهمان میریم
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من

 » بیشتر بخوانید...
 ترا نومیدی از طفلان روا نیست
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
 گردن خم نمی کنم
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 خشم
 آه دریا دریا!
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 سیاه سر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *