+ - x
 » از همین شاعر
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 باده ده آن یار قدح باره را
 چهل و دوم
 ظلمت شب پرتو ظلمات من
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

 » بیشتر بخوانید...
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 قومندان با خدا نالیده می گفت
 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
 یک چند به کودکی باستاد شدیم
 از تو چه پنهان
 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
 صبر تلخ
 خوشه چین
 نه وحدت سرایم، نه کثرت نوایم
 لبالب شد چنان جام شهودم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
که بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را
تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری
وگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را
خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی
تو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را
بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان را
که به مردی بگشادند کمین مشعله ها را
تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآیی
تو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را
تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی
به خدا روح امینی و امین مشعله ها را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *