+ - x
 » از همین شاعر
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی
 نُه فلک مر عاشقان را بنده باد
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
 علی اهل نجد الثنا و سلام
 اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
 ساقیا ساقیا روا داری
 شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید

 » بیشتر بخوانید...
 حنجر و گوش و نگاه
 زبن وجودی کز عدم شرمنده می گیرد مرا
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 تا این خرد خام تو، معیار بود
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 وداع
 گاهی بر جنازۀ دختر جوانی می گریم
 اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
 قتل عام
 عشق چیست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آب دریم ما چه دانیم
چه شور و شریم ما چه دانیم
هر دم ز شراب بی نشانی
خود مستتریم ما چه دانیم
تا گوهر حسن تو بدیدیم
رخ همچو زریم ما چه دانیم
تا عشق تو پای ما گرفته ست
بی پا و سریم ما چه دانیم
خشک و تر ما همه تویی تو
خوش خشک و تریم ما چه دانیم
سرحلقه زلف تو گرفتیم
خوش می شمریم ما چه دانیم
گر زیر و زبر شود دو عالم
زیر و زبریم ما چه دانیم
گر سبزه و باغ خشک گردد
ما از تو چریم ما چه دانیم
گلزار اگر همه بریزد
گل از تو بریم ما چه دانیم
گر چرخ هزار مه نماید
در تو نگریم ما چه دانیم
گر زانک شکر جهان بگیرد
ما باده خوریم ما چه دانیم
شمس تبریز ز آفتابت
همچون قمریم ما چه دانیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *