+ - x
 » از همین شاعر
 آمد سرمست سحر دلبرم
 ورد البشیر مبشرا ببشاره
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 پانزدهم
 مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
 ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو
 عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم
 دل بر ما شدست دلبر ما
 به حیلت تو خواهی که در را ببندی
 این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم

 » بیشتر بخوانید...
 تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 دنیای مردان
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن
 هرکس که به ازدواج پابند شود
 بدخشانم
 مرز
 سیه چادر مرا پنهان ندارد
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آب دریم ما چه دانیم
چه شور و شریم ما چه دانیم
هر دم ز شراب بی نشانی
خود مستتریم ما چه دانیم
تا گوهر حسن تو بدیدیم
رخ همچو زریم ما چه دانیم
تا عشق تو پای ما گرفته ست
بی پا و سریم ما چه دانیم
خشک و تر ما همه تویی تو
خوش خشک و تریم ما چه دانیم
سرحلقه زلف تو گرفتیم
خوش می شمریم ما چه دانیم
گر زیر و زبر شود دو عالم
زیر و زبریم ما چه دانیم
گر سبزه و باغ خشک گردد
ما از تو چریم ما چه دانیم
گلزار اگر همه بریزد
گل از تو بریم ما چه دانیم
گر چرخ هزار مه نماید
در تو نگریم ما چه دانیم
گر زانک شکر جهان بگیرد
ما باده خوریم ما چه دانیم
شمس تبریز ز آفتابت
همچون قمریم ما چه دانیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *