+ - x
 » از همین شاعر
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
 یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد
 گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
 گفتم مکن چنین ها ای جان چنین نباشد
 آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدست
 باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا
 به پیش آر سغراق گلگون من
 دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
 جان منست او هی مزنیدش
 دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده

 » بیشتر بخوانید...
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد
 امشب گناهكار ترینم ای آسمان!
 چرا
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
 خواب رندانه
 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
 غزل خستگی
 روزی كه او به دور خودش « بیر و بار » داشت
 خلوت شاعرانه ام هوس است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آب دریم ما چه دانیم
چه شور و شریم ما چه دانیم
هر دم ز شراب بی نشانی
خود مستتریم ما چه دانیم
تا گوهر حسن تو بدیدیم
رخ همچو زریم ما چه دانیم
تا عشق تو پای ما گرفته ست
بی پا و سریم ما چه دانیم
خشک و تر ما همه تویی تو
خوش خشک و تریم ما چه دانیم
سرحلقه زلف تو گرفتیم
خوش می شمریم ما چه دانیم
گر زیر و زبر شود دو عالم
زیر و زبریم ما چه دانیم
گر سبزه و باغ خشک گردد
ما از تو چریم ما چه دانیم
گلزار اگر همه بریزد
گل از تو بریم ما چه دانیم
گر چرخ هزار مه نماید
در تو نگریم ما چه دانیم
گر زانک شکر جهان بگیرد
ما باده خوریم ما چه دانیم
شمس تبریز ز آفتابت
همچون قمریم ما چه دانیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *