+ - x
 » از همین شاعر
 من با تو حدیث بی زبان گویم
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 بخش هشتم
 ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
 کو مطرب عشق چست دانا
 ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
 سالکان راه را محرم شدم
 ای روی مه تو شاد خندان
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان

 » بیشتر بخوانید...
 باغ وحش
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 حضرت بوش
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
 دشمن به غلط گفت من فلسفیم
 با التهاب
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
 دو رباعی
 چشم به راه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
چون کبوترخانه جان ها از او معمور گشت
پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم
زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود
سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود
جان همچون قند را من زیر دندان می برم
تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی
سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم
دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود
شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم
سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را
آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم
شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است
من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *