+ - x
 » از همین شاعر
 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد
 بار منست او بچه نغزی، خواجه اگرچه همه مغزی
 همه خوف آدمی را از درونست
 عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو *
 ما در جهان موافقت کس نمی کنیم
 ای جان و قوام جمله جان ها
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ما شادتریم یا تو ای جان
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم

 » بیشتر بخوانید...
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 خانه متروک
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 دیدار واپسین
 از کابل تا دوبی
 اگر با تو نبودم
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 برخیز و مخور غم جهان گذران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
گر ز داغ هجر او دردی است در دل های ما
ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم
چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم
آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق
میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم
او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند
ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم
این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست
جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم
آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ست
ذره های خاک خود را پیش او رقصان کنیم
ذره های تیره را در نور او روشن کنیم
چشم های خیره را در روی او تابان کنیم
چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست
در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم
گر عجب های جهان حیران شود در ما رواست
کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم
نیمه ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند
یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *